شاهدخت سرزمین ابدیت
برای تو ای دست فروش تو که سنگینیه نگاه ها را تحمل می کنی و با قدم های سخت زندگیت را به جلو می رانی ...... او:سلام خانوما پانوشت: ۱-سلام رو اینجا می کنم که حس و حال اون بالا بهم نریزه ۲-خیلی ازتون التماس دعا دارم هم واسه چند تا از بنده های خدا هم برای خودم سردردام یه ذره مشکوکه رفتم دکتر گفت علایم میگرن رو ول کن یه ذره اونورتره منم از بس بی احساسم نه می ترسم نه به خودم رحم می کنم نه میذارم کسی بهم رحم کنه فکرمو که خیلی مشغول کرده ولی هنوزم هیچ احساس خاصی ندارم شاید وقتی معلوم شه تو این مخ ما چه خبره یه ذره به خودم بنازم که این هفته اگر خدا بخواهد معلوم می شه ۳-دکتر بهم امپول داده(نمی دونم چیه ولی فکر کنم نوعی مسکنه ) مامانم هر روز یاداوری می کنه بریم این امپولتو بزن ولی من هم خودمو می پیچونم هم مامانم و از امپول بدم میاد مخصوصا اگه مسکن باشه که یه ذره می زنه تو نخ مواد مخدر گذاشتمش رو میزم فضای اتاقم و متشنج کرده خواب دیدم که دارم به خودم امپول هوا می زنم اونم بقل انگشت شصتم(خیلی وحشتناکه) ۴-پست قبلم با اینکه به نظر خودم خیلی قشنگ بود زیاد طرفدار پیدا نکرد اخه منم خبر اپ کردنم رو اونچنان ندادم شایدم چون خیلی طولانی شد کمتر کسی خوندش واسه همین این یکی رو بیشتر از این کشش نمیدم من:سلام من:ولی تو خدایی نیاز به ردپا و پا نداری!! خدا:اره نیازی ندارم ولی... من:ولی چی؟! خدا:من تنها بودم خیلی تنها تر از اونی که فکرشو بکنی من:اره خوب... خدا:و برای خودم یه دوست افریدم که با همه ی افریده های من فرق داشته باشه ولی اون... من:خوب... خدا:بهش گوش دادم تا حرفام رو بشنوه بهش چشم دادم تا منو ببینه و با همه فرق داشته باشه اخه فقط اونه که میتونه منو ببینه بهش صدا دادم تا بوسیله صداش بتونم حرف بزنم نفس دادم تا هوای ملکوت رو به روی زمین پخش کنه بهش دست دادم تا دستامو بگیره و با هم مثل دوتا عاشق راه بریم و پاهای خودم رو بهش دادم تا با اونا راه بره و ردپای منو روی زمین نقاشی کنه من:دارم گوش می دم ادامه بده... خدا:ولی یادش رفت که من پاهای خودم رو بهش دادم واسه همین خیلی تند راه رفت و رفت و از من دور شد من:خدایا تو بغض کردی؟!!!!!! خدا:قرار بود که اون عاشق باشه و من معشوق ولی حالا می بینم که برعکس شده اون معشوق شده و من عاشق و اون معشوق بی وفاییه که خوبیای منو از یادش برده من:پس چرا به بعضیا این نعمتایی رو که گفتی ندادی؟ خدا:واسه اینکه می خواستم بعضی وقتا خودم بشم دست و پا و گوش و ...خودمم مواظبتش رو بکنم من:.... خدا:حالا منو یادت اومد؟ من:اره... اره... صبر کن یه چیزایی داره یادم میاد خدا:خوبه برام همین کافیه من:راستی چرا انقد بدبختی تو این زمین زیاد شده تو مگه قدرتت انقد زیاد نیست که نذاری جنگ و این چیزا نباشه؟! خدا:چرا من قدرت مطلقم ولی یه سری چیزا باید اتفاق بیفته من:حتی برای بچه های خیلی کوچیک که هیچی نمی فهمن خدا:اونا بیشتر از شماها می فهمن واسه همین نارضایتیشونو فقط با گریه نشون می دن نه با قهر کردن از من من:ولی من اگه جای تو بودم هیچوقت نمی ذاشتم که هیچ جا جنگ و غم باشه خدا:باشه می خوام برم تعطیلات بیا یه مدت جای من باش فقط بیا تا یه سری پرونده و چیزا رو بهت نشون بدم تا کارتو بدونی من:هان!!!!!!!!!!!!!!!! خدا:چیه جا خوردی؟ من:اره خوب ولی خیلی خوشحال شدم واسه یه بارم که شده می تونم جای تو باشم خدا:تو همیشه جای منی و از منی فقط چون بیشتر از نوک بینیتو نمی بینی نمی تونی بفهمی من:.... خدا:فقط یه چیز می مونه می تونی تنهایی رو تحمل کنی؟ من:نمی دونم فکر نکنم نه خدا:پس چطور می خوای بیای جای من؟! من:نمی دونم خدا:اگه بیای جای من که باید تنهای تنهای بشی من اگه تورو افریدم ولی تنهات نذاشتم با اینکه خودم تنها بودم تو هم باید اینطوری باشی اگه می خوای بیای جای من من:نه از تنهایی می ترسم خوشم نمیاد نمی شه حالا تو پیشم باشی خدا:نترس تنهات نمی ذارم من:پس یه وقت نری تعطیلاتا!! خدا:باشه هیچوقت نمیرم من:ببینمت خدا خدا هم خالی می بنده؟ خدا:نه چطور مگه؟ من:اخه اول گفتی برام وقت نداری ولی کلی باهام حرف زدی! خدا:اره خوب یه جاهایی خالی می بندم تو اگه بدترینم باشی من به یادتم و واسه درد و دلات وقت دارم من:ولی خداییش خیلی دلت پر بودا مثلا می خواستم بیشتر خودم باهات درد و دل کنم ولی بیشتر به درد و دلات گوش دادم خدا:.... پایین نوشت: ۱-می گن زمونه ادما رو خیلی عوض می کنه ولی این تغییر باید خوبه باشه نه بد از ادمایی که یه زمونی دوسشون داشتم و یهو عوض شدن گله دارم نمی دونم شاید این منم که عوض شدم کلا همه چی داره می شه عوضی ۲-دور و اطرافیانم بیشتر نگران وقت منن تا خودم ۳-باباپرشین(دکتر بوترابی)تو وبلاگش نوشته بود که چه چیز یه وبلاگ ازارتون میده باید بگم که این چیز ناراحتم می کنه که مدیر اون فقط خودشو ببینه و... ۴-ببینم کدوم ادمی برداشته وبلاگی با اسم پرهیب ثبت کرده(بزنمش) فعلا
.........
او:از این تی شرت ها بخرید جنس خیلی خوبی داره
........(همه کر و کور و لال)
او:قیمتش شرکتیه بیشتر بوده چون مدلای جدید اومده کم شده
یک نفر:بیا ببینم نخ کشم که هست جنسشم که زیاد خوب نیست قیمتش چقدره؟
او:برای هر کدوم ۱۵۰۰ تومان
یک نفر:اوه ه ه چه خبرته؟ماشاالله مردم و خر گیر اوردی می خوای اینا رو بندازی بهشون
(فقط به سرتاپای یک نفر نگاهی انداخت و لبخندی زد)
شاید تو این فکر بود که پول لوازم ارایشش چقدره؟هر بار که بخواد ارایش کنه باید یه سری لوازم کامل رو مصرف کنه؟!چه فرقی می کنه حالا اگه مارک دار باشه یا نباشه اگه مارک دار باشه که پولش زیاده اگه هم نباشه که داره از زیبایی و جونش می گذره( گور بابای هر چی مارکه و گرونیه)
یک نفر:دو تا برمیدارم.حالا با من چقد حساب می کنی؟
او:دل خوش سیری چند؟
یک نفر:چی؟؟؟؟؟!!!!!! حالت خوبه ؟میگم اخرش چند؟
او:......
یک نفر از کیفش ۲۰۰۰ تومانی دراورد و به او داد
او:نه...به انان که من را نمی فهمند عشق نمی فروشم
(و با کمال ارامش از ایستگاه بعدی پیاده شد)
یک نفر:انگار نوبرشو اورده دیوونه بود اصلا از سرو وضعش هم معلوم بود
دیگری:(خنده کنان)دیونه که چه عرض کنم دیدی عاشق لباساش بود طبع شعرش هم که گل کرده بود می گه عشق نمی فروشم
.......
(نفر دیگری به همراه او از مترو پیاده شد و به دنبالش رفت)
نفردیگری:به من هم می فروشی؟
او:چند من خربزه می خواهی؟
نفردیگری:دل خوش سیری چند؟ به منم عشق دهی؟
او:تا چه باشد تقدیر!
نفر دیگری:پس به من می فروشی؟
او:بله چند تا می خوای؟
نفر دیگری:چند تا داری؟
و لبخند و لبخند و لبخند بود که به روی لبهای او امد و نفر دیگری یک دنیا عشق خرید
.......
چه کسی می دونه؟ شاید منظورش از عشق پولی بود که با زحمت از همین راه درمی اورد و به زخم زندگیش می زد یا شایدم شادی بچه ها و خانوادش.....
شاید ارزش کارش از کسی که خودش و می فروشه کمتر باشه درامدش که صددرصد کمتره شاید شغلش بی کلاسه شاید چون شلغش کاذبه به خودمون اجازه می دیم هر چیزی رو بهش بگیم شاید........ و هزار تا شاید دیگه
.....
من:ببینم اصلا حواست هست؟!
خدا:اره خوب دارم بهت گوش می دم
من:معلوم هست کجایی تو؟اصلا پیدات نیست!
خدا:من!!! همین جا همین نزدیکیا
من:همیشه همینو می گی
خدا:...
من:خدا با توام حواست کجاست؟!
خدا:ببخشید ولی سرم شلوغه
من:اگه سرت شلوغه پس چرا انقد ادم افریدی که ولشون کنی به امون خودت
خدا:واسه همه وقت دارم واسه تو ندارم
من:!!!!!!!!!!!!!!!!!!چرا؟
خدا:حالا نوبت منه ببینم اصلا حواست هست؟
من:سوالم و با سوال جواب می دی؟
خدا:اصلا تا حالا شده یه بار به دیدنم بیای تا منم همیشه به یادت باشم؟
من:این چه سوالیه که می پرسی من اگه بخوامم نمی تونم تو رو فراموش کنم
خدا:اگه راست می گی من چه شکلیم؟
من:....
خدا:دیدی منو یادت رفته
من:!!!!!!ولی من که اصلا تورو ندیدم که بخوام شکلتو یادم باشه
خدا:جدی اینطور فکر می کنی؟!
من:....
خدا:ما با هم بودیم یادته؟همیشه الانم هستیم فقط با این فرق که تو منو یادت رفته
من:اخه تقصیر خودته خودت خواستی منو بیاری توی این دنیا
خدا:اره واسه اینکه قد کشیدن و بزرگ شدنتو ببینم
من:ولی سر منو کلاه گذاشتی قرارمون این نبود تو توی مشت من یه چیز گذاشتی و گفتی که وقتی رسیدم به این دنیا بازش کنم بعدش اونو بدم به صاحبشو برگردم ولی...
تازه می فهمم که سرم چه کلاه گشادی رفته اخه خدا با ما هم...هر کی سرمونو کلاه بذاره تو که دیگه نباید بذاری
خدا:...
من:چرا اینکارو با من کردی؟؟
خدا:می خواستم ردپای خودمو روی زمین ببینم اخه می دونی من که پاهام مثل تو نیست که راه برم

دارم تا خرخره پرش می کنم ولی هنوز انرژیم تموم نشده حالم خوبه ولی دلم گرفته



